انواع صفت درزبان فارسی
صفت
تعریف: صفت، کلمه ای است که حالت و چگونگی اسمی را ازقبیل رنگ، شکل، اندازه، مزه، جنس، نسبت و امثال آن بیان می کند. مانند: مرد کوچک- دانش آموزتنبل- درخت تنومند. دراین مثالها به کلمه های اول (مرد- دانش آموز- درخت) موصوف گفته می شود و به کلمه های دوم (کوچک- تنبل- تنومند) صفت گفته می شود. اغلب صفت را بعد از موصوف می آورند و به ندرت اتفاق می افتد که صفت را پیش از موصوف بیاورند. مانند: هوشنگ خوب پسری است. گاه بین صفت و موصوف یک فعل قرار می گیرد. مانند: او دختری است دانا. گاهی اتفاق می افتد که "ی" نکره با صفت و موصوف همراه می گردد که این"ی" زمانی به موصوف و زمانی به صفت متصل میگردد. مانند: داستانی دلپذیر- جوانی دلیر- قصه ای شیرین. یا: داستان دلپذیری- جوان دلیری- قصه شیرینی.
نکته1: در موقع افزودن موصوف به صفت در وقت خواندن، "کسره ای" به آخر موصوف می دهند و سپس صفت را به آن می افزایند. مانند: چشم سیاه- زن دانا و... ولی گاه به اسمهایی بر می خوریم که که در آخر آنها "الف" یا "و" است و این دو حرف کسره پذیر نیستند در این صورت ابتدا حرف "ی" به آخر اینگونه اسمها می افزاییم و سپس صفت را می آوریم. مانند: خدای بخشنده- موی سیاه- روی زیبا.
نکته2- گاه یک اسم ممکن است چند صفت داشته باشد که هنگام بیان صفتها برای چنین موصوفی یا باید کسره را به آخر هر صفت اضافه کنیم یا بکمک حرف ربط "و" صفتها پشت سر هم آورده شوند. مانند: دوست عزیز خوب با محبت من. یا: دوست عزیز و خوب و با محبت من.
نکته4- گاهی اینقدر این صفتها جانشین موصوف خود شده اند که دیگر حالت ومعنی وصفی خود را از دست داده اند، و بیشتر در معنای اسم بکار می روند. مانند: نویسنده- اخترشناس- مالک- فرماندار- استاندار.
3-1- اقسام صفت:
1- صفت مطلق 4- صفت فاعلی 7- صفت تفضیلی
2- صفت جامد 5- صفت مفعولی 8 - صفت عالی
3- صفت مشتق 6- صفت نسبی 9 - صفت ساده 10- صفت مرکب
1- صفت مطلق؛ یا ساده آنست که حالت موصوف خود را بطورمطلق بفهماند. ماندد: گل سرخ- کتاب بزرگ- زن پارسا- خدای مهربان- کبوتر سفید- چشم سیاه.
2- صفت جامد؛ آنست که از کلمه ای دیگر مشتق نشده باشد، (از ریشه فعل گرفته نشده باشد). مانند: خوب- بد- تلخ- سیاه- سفید- کوتاه- دراز- روشن- تیره.
3- صفت مشتق؛ آنست که از ریشه ی کلمه ی دیگری(ریشه فعل) گرفته شده باشد. مانند: دونده- توانا- آموزگار- پرستار- نمودار.
4- صفت فاعلی؛ آنست که بر کننده کاری یا دارنده حالتی دلالت نماید. مانند: دانا- شنونده- ستمگر- سوزان- راننده- دوان. نشانه های صفت فاعلی در زبان فارسی بدین گونه است:
-نده : که به آخر فعل امر اضافه می شود مانند: گوینده- شنونده- خواننده- دونده- رونده – حزن آور- زورگو- خطابین- دانشجو- وطنخواه- سختگیر
-ان : که این نیز به آخر فعل امر می آید وغالبا جنبه قیدی دارد و نه صفت ولی گروهی نیز آنرا صفت حالیه گفته اند. مانند: گریان- خندان- پرسان.
-الف: که این نیز به آخر فعل امرافزوده می گردد و صفت یا حالتی را برای شخص یا چیزی بطور همیشگی بیان می نماید. مانند: دانا- بینا- شنوا- گویا. درعربی به این صفتها، صفت مشبهه گفته می شود.
-ار: در آخر فعل ماضی و امر: پرستار- نمودار- خواستار- خریدار
- گار: درآخر فعل ماضی وامر: آموزگار- آفریدگار- پروردگار
-کار: در آخر اسم اضافه می شود: ستمکار- فراموش کار
- گر: که این نیز به آخر اسم اضافه می شود: ستمگر- کارگر- بیدادگر
5-صفت مفعولی؛ که به آن اسم مفعول نیز گفته می شود. آنست که برشخص یا چیزی که فعل بر آن واقع شده است دلالت نماید: زده- گفته- دست پخت- نازپرود- خواب آلود. نشانه ی صفت مفعولی" ه " است مانند: زده- گفته- رفته- که گاه "شده " نیز به آخر اضافه می شود: زده شده- گفته شده
6- صفت نسبی؛ آنست که کسی یا چیزی را به کسی یا چیزی یا محلی نسبت دهند. مانند: تبریزی- بلورین- پشمین- پشمینه- انسانی- مهتابی- اردبیلی- سیمین- سیمینه- ساروی- رازی. نشانه های صفت نسبی:
- ی : مانند: الهی ( لطف الهی بکند کار خویش/ مژده رحمت برساند سروش)
- ین : مانند: سیمین (پادشاهی پسر به مکتب داد / لوح سیمینش درکنار گذارد / برسرلوح او نبشته به زر/ جور استاد به زمهر پدر)
- گان : مانند: گروگان- دهگان- مهرگان
-ه : مانند: دوروزه-صده - دهه - هزاره (غم زمانه که هیچش کران نمی بینم / دواش جز می چون ارغوان نمی بینم)
- ینه : مانند: پشمینه- زرینه- سیمینه(شرممان باد زه پشمینه ی آلوده ی خویش)
-انه : مانند: زنانه- مردانه- عاشقانه- جانانه( قانع به خیالی زتو بودیم چو حافظ / یارب چه گدا همت و شاهانه نهادیم)
7- صفت تفضیلی(برتر): به صفتی گفته می شود که بوسیله ی آن موصوف با یک یا چند فرد هم نوع خود سنجیده می شود. نشانه آن در زبان فارسی " تر" است، که به آخر صفت ساده(مطلق) آورده می شود. مانند: خوبتر- قشنگتر- پس از صفت تفضیلی معمولا حرف اضافه ی " از" آورده می شود مانند :( زمین گشت روشن تر از آسمان). ولی گاهی به جای "از" کلمه های "که" و "تا" آورده می شود (به نزدیک من صلح بهتر که جنگ)، (بمیرم بهترتا درامتحان موفق نشوم). صفتهایی مانند: به- مه- که- کم وبیش، بدون داشتن علامت "تر" می توانند صفت تفضیلی باشند. (غم حبیب به که گفتگوی رقیب/ که نیست سینه ی ارباب کینه محرم راز).
8- صفت عالی(برترین): صفتی است که برتری موصوف خود را بر تمام افراد همنوع و همجنس خود برساند. نشانه ی آن در زبان فارسی"ترین" است. زیباترین – باهوش ترین- داناترین.
9- صفت ساده: آنست که یک کلمه و بدون جزء باشد. مانند: خوب- بد- راست- دروغ
10- صفت مرکب: دارای دوجزء یا بیش تراست. ماندد: خوشقدم- دلتنگ- دور دست- همکلاس- همسفر- دانشمند. صفات مرکب بدین ترتیب حاصل می شوند:
-از دو اسم: سنگدل- گلعذار- پریچهر- راستگو- ماهروی.
- ازفعل امر واسم: مردم آزار- سخن شنو- پندپذیر- خداشناس
-ازاسم وصفت: سربلند- دلتنگ- سرسنگین- دلخوش
-ازقید واسم: دوردست- زیردست- پرگل- کم مایه
-از اسم وعدد: یکدل- دورو- صد زبان
-از اسم و پیشاوند: هم تراز- همسفر- نا مرد
-ازاسم و پسوندها: دانشمند- سخنور- اندوهناک
نکته: به انواع دهگانه صفتهای بالا صفتهای پسین می گویند اما گروه دیگری ازصفت وجود دارد که به آنها صفتهای پیشین گفته می شود به این شرح :
1- صفت شمارشی: دوپسر
2-صفت اشاره: آن پسر- این خانه- آن گل
3-صفت پرسشی: کدام گل- چه گلی.

...